السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري ( مترجم : اسماعيلى )
220
بايدها و نبايدها در رفتار و كردار قضات ( فارسى )
او به آنها گفت : من كنيزى دارم كه هرگز مانند او را نديدهايد . آنها به او گفتند : آيا آن كنيز را به ما مىفروشى ؟ آن مرد به آنها گفت : آرى مىفروشم . امّا به شرط آنكه شخصى از شما به نزد آن كنيز برود و او را ببيند . و پس از آنكه قيمت آن كنيز را به من پرداخت نموديد - تا هنگامى كه من از اين محل دور نشدهام - او را از جريان فروخته شدنش مطّلع نسازيد . آنها نيز اين شرط را قبول كرده و شخصى را براى ديدن آن زن فرستادند . آن شخص - پس از ديدن آن زن - به آن جماعت گفت : آرى تاكنون كنيزى به اين زيبائى نديدهام . سپس آنها آن زن را به ده هزار درهم از آن مرد خريدارى نمودند . و آن مرد پس از تحويل گرفتن پولها از محل مورد نظر دور شد . سپس آنها بنزد آن زن آمده و به او گفتند : برخيز و به همراه ما بيا تا در كشتى سوار شوى . آن زن گفت : براى چه ؟ آنها گفتند : تو كنيز آن مرد بودى و ما تو را از صاحبت به ده هزار درهم خريدارى نمودهايم . آن زن گفت : من كنيز نيستم تا او صاحب من باشد .